هـيـچ يـك از شـما مـزه ي ايـمــان را نمـي چـشد مگـر آن كـه بـدانـد آنـچـه كـه به او رسـيده مــمــكن نــبـود كـه از او بـگـذرد و آنـچـه كـه از او فــوت شـده مــمـكن نـبــود كـه به او بـرسـد !
عـجــوبــه ي خــلـقــت ، حــضــرت امــيــرالــمــومـنــين عـــــلـــــــي بـن ابــيطــالـب (علــيه الســلام) ![]()
![]()
مردي به رســول اكــرم (ص) عرض كرد : اي رســول خـــدا ! چيزي به من بياموز !
پيامبر فرمود : برو و خــشــمگــين مشو !
حــضـــرت امـــام صــادق (ع)![]()
نگـاهت كه مي كنم ، چيزي مرا از "نـداشـتـن "ها جدا مي كند !
با تـو كه مي خـندم ، قفل هاي اين روزها بـاز مي شوند !
در تـو كه مي مـيرم ، جاودانگي ، ترانه ي مرغان خوشخوان روزگـارم مي شود !
چه خـوش اتفاقي ست ، بــا تــو بــودن . . .
عاشـقانه كه صدايم مي كني ، نامـم دل انـگيـزترين آواي دنـيا را به خود مي گيرد !
به تـو مي انـديشـم . . .
به دسـت هاي هميـشه در دستـانم . . .
بـه لبـخـند گيـرا و مهـربانـت . . .
بـه صـداي مـردانـه و پر هـيـبت . . .
بـوي آرامـش مي دهد افكارم وقتي تو سـلـطان آن مي شوي !
دور مي شوم از تمام دنـيا و رويـدادهايش ، وقتـي سـرم را بر شـانـه ات مي گذاري . . .
كسي انگار تپـش هاي قلبم را به قـدم هايت بنـد زده !
چـه كودك مي شوم در برابر شماتت هاي عاشـقانه ات . . .
چـه بـي قرار مي شوم وقتي نگـاهت را از چشـمانم مي گيري . . .
چـه دلتـنگ مي شوم وقتي صـدايم نمي كني . . .
تـو را من نفـس مي كشم . . . تـو را من واژه مي سـازم . . . تـو را من پـرواز مي كنم . . .
چـه خوش طعـم است لب هايي كه "دوســتـت دارم" را زمـزمه مي كنـد در لحـظه هاي عاشــقانه مان . . .
گـم مي شـوم در آغـوش گرمـت از سـرماي بـي رحم دل هـاي اين جمـاعت . . .
عــزيــزم !
بــه خــاطـر بـسپـار
نـگـاهـم
چـشـمانـت را
حـفـظ اسـت !
مـن
از امـتـحـان
نـگـاهـت
رد
نـخـواهـم شـد !
شــقــايـق نــورايــي . . .
*** خدایا شکرت ! ***
بـاز هـم من شـكــــستـم در ايـن خانه
گريه هاي دردآلود ، اشكهاي مستانه
بـاز آتـش نـشـــست بر پـيـكرم ايـن جـا
انگار از آسمان كسي صدا مي زند مرا
صداي شكست من،صداي خنده هاي غم
صـداي عــبــور غــم روي آشـيـانــه ام
ديـار مـــن ، ديــار تـنـهايي ِ دل اســت
ديوانه اي هست كه بسيار عاقل است
شايد كسي در اين ديار آواز من شود
شايد دوباره نگاهي هم ساز من شود
بـي شمار است اشك هايم در اين ديار
مي چكد واژه از نگاه لحظه ها بسيار
شبي ، غريبه اي مرا گرفت از ستاره ها
مـرا سـپــرد به ديــوانگي ، بــه واژه ها
كـسي مرا به اين ويرانه زنجيـر كرده است
غم فقس اسـت كه نگاه مرا پير كرده است
آه آري فـضـاي نفـس هــايم آلـــوده است
آري كه تپش هاي شعر من فرسوده است
صـــداي من پر از كابوس مرگ است
در اين جا عاشقي فانوس مرگ است
شقايق نورايي . ۱۵ خرداد ۱۳۹۰
سكوت را بهانه مي كنم تا اين دلنوشته پيشكشي باشد به محضر ِ مظهر نجابت و آرامش ، حضرت زهراي اطهر (س) !
چه قدر از شما نوشتن سخت است !
روح بزرگتان در واژه هاي حقيرم نمي گنجد !
و نگاه معصومتان مرا شرمنده ي روزگارم مي كند !
اسوه ي معرفت ! خجالت مي كشم از شما بنويسم ! دستهاي سياه و پرگناهم ياري نمي كنند كه گوهري چون شما را به واژه كشم !
انديشه ي محدودم بزرگيتان را درك نمي كند و من مبهوت به صفحه ي سفيد و خالي از نوشته هايم خيره مي شوم !
و شما در ذهنم تكرار مي شويد !
مدام...
چه قدر نامتان طعم آرامش مي دهد به اضطراب شعرهايم !
چه قدر دوست دارم به شما فكر كنم!
و چه قدر دعا مي كنم كه مانند شما باشم !
آرزويي محال ...
شعرها ، نه ! واژه ها ، نه ! بلكه همه چيز در برابر نجابت شما سر تعظيم فرومي آورند و من ، چون كودكي بي پناه ، كنج تاريك افكارم مي ايستم و اين همه بزرگي را تماشا مي كنم !
حجم ثانيه ها سرشار از نامتان مي شود وقتي قرآن (اين پناه مقدس) را مي گشايم و بر سوره ي "كوثر" تآمل ميكنم ...!
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
به نام خواند بخشنده ي مهربان
انَّا أَعْطَيْنَاكَ الْكَوْثَرَ
ما تو را [چشمه] كوثر داديم
فَصَلِّ لِرَبِّكَ وَانْحَرْ
پس براى پروردگارت نماز گزار و قربانى كن
إِنَّ شَانِئَكَ هُوَ الْأَبْتَرُ
دشمنتخود بىتبار خواهد بود
بانو ! دست هايم سياه است ! قلبم دود گرفته و نگاهم ... آلوده !
به شما كه فكر ميكنم زلال بودن از در و ديوار افكارم هجوم مي آورند به اين صفحه ي سفيد و بي خط !
من كجا و نوشتن از شما كجا ؟؟!!
از همه چيز به راحتي مي نويسم جز از شما ...!
به اسمتان كه مي رسم قلم در برابرتان كمر خم مي كند و من عاجزانه در مي مانم از سرودن !
مادرم مي گويد ، وقتي كه تازه متولد شده بودم ، ( كسي كه بــــســـيــار شبيه شماست ) در گوشم اذان خواند و سپس نام شما را در گوشم تكرار كرد !
و من ، از آن زمان شيفته ي وقارتان شدم !
باور كنيد بيش از اين ياراي بيان ندارم !
فقط بدانيد كه من متحير مانده ام از خلقت شما ...!
دواي تحير سكوت است !
پس من تا ابد زير سايه ي شما سكوت مي كنم ...
مانند ابتدا ....
مي نويسم...
از غريب ترين واژه هاي بودن! از آرام ترين سكوت شبانگاه و از ... خودم ...
كسي آنسوي تاريكي مرا مي خواند !
به ترانه ... به رسيدن ... به واژه...
پر از شوق بودن مي شوم وقتي نگاه ثانيه ها طعم "نوشتن" ميگيرد !
از قافيه لبريز و از ترانه سرشار...
واژه پشت واژه ضيافت ترانه ي مرا ستاره بارن مي كنند و
من لبخند مي زنم ...
چه لبخند خوش طعمي ....
چه قدر خستگي هايم را دوست دارم پس از ساعت ها سرودن و نوشتن ....
چه قدر شاعرانه زيستن را نفس مي كشم درين دنياي پر از واژه هاي بكر !
دست هايم لبريز از نوشتن است و قلبم بي تاب سروده شدن !
همين روزها...
آري همين روزها قلبم را ترانه مي كنم ، صدايم را موسيقي و دستهايم را ساز ...
شاعرانه مردن را تمرين مي كنم و شاعرانه متولد شدن را ...
چه زيباست اين تقاطع مرگ و زندگي وقتي .... "نوشتن" را مي بلعم !!!
شايد ... در كودكي هاي دورم كسي در گوش هايم "ترانه" خوانده !
شايد عابري مرا "نويسنده" خطاب كرده كه من اكنون اين چنين محتاج نوشتنم !!
چه سخت زندگي مي كنند انسانهايي كه نمي نويسند ...
بعضي ها گويي محكوم به ننوشتن شده اند ....
مي نويسم ...
پرواز مي كنم ...
قافيه پشت قافيه...
اوج مي گيرم ...
و دستهاي خدا شانه هايم را لمس مي كند !
و من ...
سجده مي كنم اين ديوانگي هاي ِ عاشقانه ي ِ شاعرانه ي ِ عارفانه را ....
آه ... پروردگار ساز و ترانه !
تو واژه بساز ، من مي نويسم ...
تو ترانه بگو ، من مي سرايم ...
چه قدر زندگي كردن خواستني مي شود وقتي شبهايم بوي ترانه مي دهد !
چه قدر خورشيد را دوست دارم وقتي مرا "نويسنده" صدا مي كند !
لبهايم طعم ترانه گرفته ...
و دستهايم رنگ نوشتن ....
شبانگاه ...
ستاره ها را مي سرايم
و ماه را قافيه مي بندم !
قرن ها پيش ، يك ظهر ، در صحراي عدم ، خدا مرا "نويسنده" خلق كرد ! سلولهايم را به شكل واژه آفريد و مرا غرق ديوانگي كرد ....
و گفت : (( بنويس ! اگر مي خواهي زنده بماني !!!))
روحم مي ميرد اگر ننويسم ! مرگ را مي بينم اگر واژه ها را ناديده بگيرم !
آيا كسي هست كه نوشتن را از من ِ پر رويا بگيرد ؟؟
آيا كسي ياراي شكستن دريا را دارد ؟
دستهايم را ببنديد ، با روحم مي نويسم !
چشمانم را كور كنيد ، با قلبم مي بينم !
و اگر مرا نابود كنيد در ترانه هايم دوباره جان خواهم گرفت ...!
مي نويسم !
با تكيه بر دستان خدا ...
نوشتن پيمان من است ...
نوشتن جان من است ...
نوشتن ايمان من است ...
این هفته ها ، خالی از حضورت می گذرند از روزگار من ...!
و من ...
ساکت و بی تکیه گاه نگاه لحظه هایم را بارانی می کنم...!
این هفته ها ، سکوت مهمان غمکده ی من است!
و تنهایی...
تنها همنشین غربت تلخ روزهایم ...!
این هفته ها ، تنها آوای زندگی من صدای گریه است
میان نمازهای وقت و بی وقت...
به جای دعاهای مستانه...!
این هفته ها ، لبخند متروک ترین پدیده ی روزگار من است!
و گریه ...
نام˚ آشنا ترین واژه ی این روزها ...
این هفته ها ، خدا بسیار نزدیک است !
همین طور بوی نیایش ...
نمیدانم چرا شبهای این دیار به این اندازه تاریک است...
این هفته ها ، زود می گذرند...
اما...
پایانی ندارند و من دست˚ خوش تکرار لجوجانه ی این تنهایی ام !
این هفته ها ، شبهایش مهتاب است !
اما...
زندگی برایم چشمی برای تماشا نگذاشته ...
این هفته ها ، آفتاب می تابد و گرما می دهد سردترین آواره ی زمین را...
اما ...
من هنوز سرد مانده ام ...!!!
این هفته ها ، گلها فاتحانه می رویند و قد می کشند..
اما من ...
آرام ...
آرام...
خمیده تر از رنگین کمان می شوم ...
بی رحمانه !!!
چرایش را ...
نمی دانم ...
این هفته ها خشک ماندن عادی ترین رویداد من است !!!

و خواستنی ...
و مملو از خاطره های رنگارنگ و شیرین...
اما با همه ی اینها عمر بهار نیز پایان می یابد و دوباره زمستان می رسد ! و باز بهار می آید ...
این چرخه قرن هاست که ادامه دارد !
میلیون ها بار زمین خشک شده ...
ولی ...
تا به حال نبوده که بهار فرا نرسد ...
شاید درسی ، پیامی ، نگاهی از خداوند پشت این چرخه در انتظار فهمیدن ماست !
وقتش نرسیده که بفهمیم ؟!!
بهار واقعی روی زمین اتفاق نمی افتد !
شکفتن و سبز شدن ، رسالت درختان نیست !
وظیفه ی انسان هاست ...
هر سال اسفند ماه که فرا می رسد تکاپوی خرید لباس و لوازم نو در مردم و جامعه موج می زند !
اما ...
بهتر نیست این بار صفت های خاکستری را دور بریزیم و صفت های نو بخریم ؟!
همان طور که از شر لباس های کهنه خلاص می شویم ... !!!
به اواسط اسفند که نزدیک می شویم خانه تکانی ها شروع می شود ! و معمولا کوچکترین ناخالصی و کثیفی در خانه و اسباب زندگی باقی نمی ماند! ( به لطف کدبانوهای ایرانی)
اما ...
چه موقع زمان تکاندن قلب و روح و فکر است ؟!!
از این همه کثیفی وحشت نمی کنیم ؟!!
دوران راهنمایی که بودم کلامی بسیار بسیار وزین و قابل تآمل از مولای خوبی ها امیرمومنان علی (ع) خواندم :
(( در عجبم از فرزند آدم ! زمانی که غذای جسم را می خورد چراغ می افروزد تا بداند چه می خورد ! اما چراغی روشن نمی کند تا بداند که چه به خورد روح خود میدهد!!! ))
بهتر نیست امسال برای روح خود چراغی روشن کنیم ؟!!
سالها (شاید قرن ها) خوردیم و خوابیدیم و قلبمان زنگار گرفت ! بس نیست ؟!!
بیایید یک بار ، با خود در آینه رو به رو شویم ! و یک بار صادقانه به اشتباهاتمان اعتراف کنیم ! نه پیش دیگری...
پیش یگانه یار روزهای سختی و غم ...
پیش خدایی که لبخندش همیشه سایه بان اشتباهاتمان است ...
خدایا !
درین سال جدید روحمان را مانند زمینت تازه کن ...
کمکان کن برای اولین بار شکفتن را تجربه کنیم ...
صدایمان کن و مارا لحظه ای به خود وا مگذار....
اشتباهاتمان را ببخش و دستانمان را رها نکن....
با ما بمان و برق نگاهت را از شبهای تاریکمان نگیر...
به ما لیاقت بندگی بده گرچه ما هنوز بنده بودن را نیاموختیم....
عشق را یادمان ده و مگذار روحمان را به پوچی این دنیا بفروشیم...
خدایا !
به تو احتیاج دارم ...
زیرا....
طعم عاشق بود را با تو چشیده ام....
خدایا !
من .....
مبتلای توام ....
با من بمان ....
سلام دوستای عزیزم!
امروز تولد 19 سالگیمه !
به قول دکتر شریعتی : نمی دونم باید بگم 19 سال دارم یا 19 سال و از دست دادم !
به گذشته که نگاه می کنم ، به این 18 سالی که گذشت ، واقعا نمی دونم باید به خودم چه نمره ای بدم ! انگار باید هر لحظه به خودم یاد آوری کنم که فردا حساب و کتابی هم هست و من باید مسئول رفتار خودم باشم !
دلم برای معصومیت روزهای کودکی تنگ شده ! خیلی تنگ ...
کودکان شبیه ترین افراد به فلاسفه هستن چرا که همه چیز متعجبشون می کنه اما من خیلی از اون روزهای صورتی فاصله گرفتم ، متاسفانه ... !
داشتم فکر می کردم که چه قدر عالیه که دیگران بهم تبریک می گن ..! وقتی عزیزانم و دوستای خیلی خوب و مهربونم ( که شکر خدا زیادن !) بهم تبریک می گن احساس زنده بودن می کنم ! یه حس عالی تو رگام جریان پیدا می کنه ، یه نفس عمیق می کشم و می گم : وای چه لذت بخش !
18 سال ، تولدهام کادوهای مختلف گرفتم و تبریکات زیادی شنیدم ! اما امسال از یه زاویه ی دیگه نگاش می کنم ! از زاویه ای که هر تبریک لطفه و هر هدیه یه عشق ! چه گرمایی داره نگاه کردن از این زاویه !
وقتی دوستم ، از یه راه دور میاد که فقط با من باشه و بهم هدیه بده و این برنامه رو از یک ماه قبل صد در صد ازم قول میگیره ...!!!
وقتی خانوادم در تکاپوی تدارک تولد هستن و می بینم که چه شوقی دارن برای خرید هدیه ...!!!
وقتی دوستم 2 روز زودتر تولدم و بهم تبریک میگه که اولین نفری باشه که بهم تبریک می گه ...!!!
وقتی دوستم (چون یه جایی گیر کرده و به گوشی خودش دسترسی نداره) از گوشی یه غریبه به من اس ام اس میده که فقط بهم بگه : تولدت مبارک !!!
وقتی نیمه شبی که وارد روز اول اسفند می شیم همزمان و ناگهان ده ها اس ام اس از دوستانم و عزیزانم - که شاید هیچوقت همدیگر و نشناشن - دریافت می کنم ...!!!
وقتی توی سایتم هزاران تبریک تولد دریافت می کنم از آدمایی که من و نمیشناسن و منم شناخت خاصی روشون ندارم ...!!!
**** خوشبخت بودن کار سختی نیست ...!!!****
اینا برای من بزرگترین لذت و خوشبختیه ! فرقی نمی کنه چی هدیه بگیرم ، مهم اینه که روز تولدم عزیزانم من و یاد می کنن حتی با یه تک زنگ !
واقعا خوشبختی یعنی وجود انسانهایی که دوستت دارن و تو هم دوسشون داری ! انسانهایی که گاهی باهاشون دعوا کردی ، قهر کردی ، خندیدی ، بهشون عشق دادی و ازشون عشق گرفتی ! به معنای واقعی کلمه باهاشون زنده بودی ...!
خدایا ! شکرت ... ازت می خوام که همه این خوشبختی و احساس کنن...!!!
به قول یه ضرب المثل ژاپنی : یک کلمه ی محبت آمیز می تواند همه ی زمستان انسان را گرم کند !
تو یه روز سرد زمستون (اول اسفند) (من عاشق زمستون و سرماشم !!!) وقتی عزیزان آدم نهایت عشق و محبتشون و به قلبم می دن ، لبخند زدن خیلی می چسبه ... !!!

سکوتم را تماشا کن درین تنهایی سردم
مرا غرق تمنا کن ، بخوان ای یار همدردم
بخـــــوان از غربـــت چشمـــان این تنــها
صدایم کن درین آوارگی های پر از سرمـــا
بیا آرامــشم باش و کنارم تا سحرگاهان
بگیر دستامو تو دستات که می خواهد دلم باران
بزن ساز هماهنگی ، درین شب های دلتنگی
صدایت می کنم از جان بیا با عشق و یک رنگی
بزن بر گریه هایم خط ، بگیر دست مرا در دست
که میمیرم من از هجرت درین عشق پر از حسرت
بمـــــان در لحظه های من ، نگو از قصه ی رفتن
که گفتن از جفای عشق ، همین دم باشد و مردن !
سلام دوستان مهربان و بسیار بسیار عزیزم ! این روزا یه سری موقعیت برام پیش اومده ! (موقعیت کاری ) از اون جایی که به پاکی و روح و دل و جانتون ایمان دارم ازتون خواهش می کنم من و دعا کنید ...
با خودم فکر می کنم چه قدر خوبه که می تونیم برای خودمون و همدیگه دعا کنیم !!!
چند شب پیش دوستی بهم اس ام اس داد : خدایی که نعمت دعا کردن را به تو عطا کرده وظیفه ی اجابت را نیز به عهده گرفته !!
انشالله که خدا برای همه بهترین ها رو پیش بیاره!
برای همتون همیشه دعا می کنم ....
شقایق نورائی . ۹ بهمن ۱۳۸۹
در لابه لای زخم نوشته ها ، در بحبوحه ی نگرانی ها و دلتنگی های مدام ، در اوج جدایی ها و تلخکامی ها ، آرامشی بر ضمیرم سایه انداخته !
لبخندی مهمان آخرین نقطه ی افکارم شده ! دستی بسیار مهربان ، ابرهای دیدگانم را کنار می زند و پرتوی طلایی خورشید را به یاد شب های سرد و تاریکم می آورد !
خدایا ! این آرامش تویی؟؟!!
خدایا ! تو آرامم می کنی و لبخندی گرم ، نثار دست و پا زدن های بیهوده ام می کنی !!
آه ! خدای مهربانم ! چه قدر خوب است که تو ( مثل همیشه) هستی و مهمان می شوی ضیافت بی رونقم را ... !
پس تویی که هر شب پا به حریم تنهایی ام می نهی و ستاره باران می کنی شب های خالی از زندگی ام را ... !!
پس تویی که شب ها وقتی من با خستگی تمام ، از افکارم فاصله می گیرم و از هر گونه امید خالی می شوم ، بر بالینم تا سپیده دم می مانی و موهایم را نوازش می کنی و گرمی وجودت را بر کالبد سرد و بی جانم می پاشی و مرا از سیل اضطراب ها رها می کنی !!!
چه قدر ارامش بخش و گرم است نوازش های خداگونه ی تو !!
من اگر تو را نداشتم چگونه درین بی راهه راه می جستم؟!!
اگر تو مرا در آغوش نمی گرفتی ، من سر بر کدامین سینه می گذاشتم تا بغض های پیاپی ام را مرهم نهد ؟؟!!
باز همان درد همیشگی ( پذیرفته نشدن از جانب تو ) مانند خوره روحم را می خورد و من بی صدا بغض می کنم و واژه پشت واژه می آورم !!
خدایا ! تو که غریبه نیستی ، من می ترسم !!
این بار از غرق شدن در دریای بی ایمانی می ترسم !!!
از نگرفتن دست های همیشه گرم تو ! از رفتن تو از شب هایم ! از ترک کردنت و ماندنم تا سپیده دم در دریایی بی کسی !!
خدایا ! من از خودم می ترسم ! من از روزهای بی تو فراریم ! من از شب های بی تو وحشت دارم !
من از (من بی تو) می ترسم !
همیشه از ترس هایم ، اضطراب و نگرانی هایم به تو و درگاه همیشه باز تو پناه آوردم و تو (طبق وعده ای که به من داده بودی ! ) مرا پناه دادی و چاره جویی کردی از گره هایم !
این بار می خواهم از خودم به تو پناه بیاورم ! مانند همیشه خدایی کن و مرا نجات بده ازین کابوس های تازه متولد شده ...
خدایا ! مرا از( من بی تو) نجات بده !
خدایا ! مرا به عشقت زنجیر کن ! مگذار باز شوند زنجیرهای دلدادگی ام به ذات بی همتایت ... !
من از رها شدن بی پشتوانه ی تو وحشت دارم !
من از تنها ماندن با خودم خالی از حضور تو می ترسم ...
بمان و خدایی کن ....
تا همیشه !

قصد کردم درباره ی یلدا بنویسم !
یلدا ! شبی متفاوت !
راستی ! این تفاوت ها را ما می سازیم یا بودنشان خاصیت زندگی ست ؟!!
من معتقدم تفاوت در نگاه انسان هاست ....
یکی از آغاز پاییز برای یک دقیقه ی آخرین روز فصل ، لحظه شماری می کند و یکی اصلا متوجه نمی شود که آخرین روز پاییز جامه ای متفاوت بر تن کرده و رسومی متفاوت را بر دوش می کشد ... !!!
بزرگترین پدیده ی زندگی هم همین طرز نگاه است ! البته به نظر من !!!
یکی با یلدا اوج می گیرد و خنده اش خواب سنگین خواب زدگان را زایل می کند و یکی یلدا را از یاد می برد ...
من شب یلدا را دوست دارم !
شاید به صرف غریزه که متولد زمستان هستم ، آمدنش را با فریاد های خاموش و سرشار از ذوق درونم ، تهنیت می گویم !!
اما ...
بعضی می گویند حکمت جشن گرفتن یلدا این است که بفهمیم یک دقیقه بیشتر باهم بودن را باید گرامی داشت ....
اما من باز می گویم تا هر کس به ( با هم بودن ) چطور نگاه کند !!؟
بعضی لحظه لحظه ی باهم بودن را جشن می گیرند و این مخصوص پایانی ترین روز فصل طلایی نیست !
و بعضی حتی در طولانی ترین شب سال یک ساعت زودتر ( باهم بودن) را ترک می کنند تا تلافی همان یک دقیقه اضافی باشد !!!
به نظر من لحظه ها طعم ندارند ! و این شامل شب یلدا هم می شود !!
طعمی که ما با نام لحظه ها احساس می کنیم بستگی به دهانی دارد که با آن ثانیه ها را مزه مزه می کنیم ....
همه چیز به ما و افق دیدگاهمان بستگی دارد ! حتی صفای شب یلدا ....
و این تنها نکته ی طلایی یلدایی ماست !!!
به قول آندره ژید ( بزرگ مرد هدایت شده ) :
ناتانائیل ! ای کاش "عظمت" در نگاه تو باشد نه در چیزی که به آن می نگری !!!
سال دوم دبیرستان وقتی از کتاب فارسی این جمله را برای امتحان آخر سال حفظ می کردم معنایش را به این وسعت نمی فهمیدم اما امروز می دانم که اگر می خواهم طعم لحظه ها گوارا باشد باید نگاهم را زلال کنم ....
امیدوارم یلدای امسال برای همه ی زیبا اندیشان بهترین طعم روزگار را داشته و امیدوارم افق نگاهتان زیباترین زاویه متوقف شود ...
خدایا ! ما را لحظه ای به خود وامگذار ... حتی لحظه ای ...
شقایق. غریبه ای آشنا !
واپسین روز فصل رنگارنگ سال 89
آرام
آرام
نزدیک شدن را احساس می کنم
و رسیدن را
و یک روز از همین روز ها
همین روزهایی که قدیم ها -
- نبودشان آرزویم بود
میرسم ...
و آغوش باز می کنم
برای همه ی لبخند ها
این روزها
عجیب طعم نیایش میدهد لبهایم !
و عجیب رنگ رسیدن دارد
چشمانم ...
شاید ، نه ، حتما
پنجره ها باز می شود !
و چه قدر آرامش بخش است
که خدا پنجره ی اتاقم میشود ...
خدایا ! به تو رسیدن چه خوش عطر است !!!
خدایا !
مهربانا !می ترسم ... ! از تو ، که نه ! تو آنقدر سرشار از لبخندی که ترس هایم از خودت را شرمنده می کنی در برابر این همه خداگونگی !!
من از فردا می ترسم ...!
از فردایی که تمام شود فرصت بودنم ، ثانیه های عبورم ! و در برابرت حاضر شوم و تو با کلمه ای حساب سالها زندگی ام را تصویه کنی ! ( تصویه ای در کمال عدالت همیشه حاضرت )
و بگویی : از سر ریا بود ، نپذیرفتم .... !!!
آه خدای همیشه تکیه گاهم ! من از این ( نپذیرفتم...!!! ) وحشت دارم !
ای سراپا مهربانی ! ای نهایت جود و سخاوت ! من از پذیرفته نشدن در آزمون هایت می ترسم ....چند وقتی ست که ترسم را در کوله باری از جنس سکوت و تنهایی پیچیده ام ! شهر به شهر ، منزل به منزل ، گشتم تا مرهمی بیابم برای زخم پاره های این کوله بار ! نیافتم ...! پیدا نشد ... !!!
همه نشانی تو را دادند ....
نشانی تویی که خود مبدآم بودی و مقصدم نیز هم !
خداوندا !آواره ترین مسافر تاریک ترین کوچه های تنهایی ام اگر تونباشی !!!
اگر دست نگیری ...
اگر لبخند نزنی....
اگر نپذیری ....
به کدامین کلبه پناهنده شوم وقتی مرا در درگاهت خانه ای نباشد ؟ !!
لقمه ی کدامین رزاق را قوت روزانه کنم وقتی لقمه های عشقت را در دهانم نگذاری؟!!
یاد کدامین مونس را همدم تنهایی های ابدی ام کنم وقتی تو یادم نکنی ؟!!
خدایا !می ترسم از روزی که فرا نخوانیم ....
می ترسم از زمانی که نخواهیم ....
می ترسم از درگاهی که برانیم ....
بیا اکنون که من هستم و تو هستی و قلم و شب و تنهایی و اشک ، پیمانی باهم ببندیم ...
من همیشه عاشقت بمانم و طعم اعتماد بدهد لحظه هایم به حکمتت و تو مرا همیشه بپذیری .... !!!
می دانم ! خوب هم می دانم که این معامله بسیار ناعادلانه است ....
من در مقابل رحمتی با شمایل پذیرفتن ، فقط به تو عاشق و معتمد می مانم ...!!!!
آخر تو خدایی .... ! سالها (که نه!) قرن هاست که تو خدایی !
و من هنوز هم بنده بودن و بنده ماندن را نیاموخته ام !!!
شرم آور است ....
خدایا !سکونی بده به بی قراری ترس های به جا و نا به جایم ...!!!
پیامی فرست در سکوت شبهای خیس از بارانم ....!!!
که تو خود خوب می دانی که من خوب می دانم جز تو راه گشایی در این بیابان نیست ...!
و تو چه با آرامش می خوانی نثر های نوشته و نوشته نشده ام را .....!
و تو بهتر از هر کس لمس کردی تب هایم را وقتی دستی دستگیرم نبود ....!
باید در برابر عظمت تو سکوت کرد ...
سکوتی از جنس دانایی ....
سکوتی از جنس دانایی ناتوانایی ....
پس از این همه تب نوشته سکوت می کنم ....
سکوت ....
سکوت ....
سکوت ....

قلب خدا شکست وقتی شمشیر بر فرق امیرمومنان نشست !!
صدای شکستنش چشمان علی را باز کرد !! لبان علی را به رضایت گشود !! و علی را به خدای کعبه رستگار کرد ... !!!
قلب خدا چه پر صدا شکست !!!
قلب خدا قرن هاست که شکسته است ...
زمین ، تاب وقار علی را نداشت ...
آسمان ، برای تنگ بود ...
و خدا ، بسیار برایش دلتنگ بود ...
کوفیان ، نه ، بلکه همه ی مردم قلب خدا را شکستند . . .
خدا سکوت کرد ، برای اولین بار لبخند نزد !!! و برای اولین بار از بشر دلشکسته شد ...
چه بد گناهی ست شکستن دل خدا و ما سالهاست که دل خدا را شکسته ایم و کودکانه و طلبکارانه (!!!) به او پشت کرده ایم !!
و در تمام این سال ها او سخاوتمندانه خدایی را به سر حد کمال رساند برای این موجود بی لیاقت ، بشر !!!
بی لیاقت برای ادراک محبت های او ...
آیا محبتی والاتر از امیرمومنان ؟؟!!!
بشر با او چه کرد که هر شب صدای ناله اش زمین و آسمان را شرمگین می ساخت ؟؟
بشر با او چه کرد که غرق در خون به خدای کعبه رستگار شد ؟؟؟
علی رستگاری را در چه می دید ؟ در ترک مردم ؟!! مگر مردم با او چه کردند ؟؟ چه با دلش کردند که اقیانوس همیشه آرام دلش را متلاطم کردند ؟!!!
چه بر سرش آوردند که فرق دو نیم شده را به ماندن میانشان ترجیح می داد ؟!!
خدایا ! ما چه بد کردیم با عزیزت !!
و او چه مردانه هنوز مولای ماست ...
خدایا ! چشمان علی ، چشمان تو بود ! چرا هیچ کس نفهمید ؟؟!! ما چشمان تو را پرخون کردیم !!
خدایا ! علی ، دست تو بود ! ما دست تو را شکستیم !!
خدایا ! علی ، قامت تو بود ! ما قامتت را خم کردیم !!
خدایا ! چه پاسخت گوییم از بدی ؟؟
پروردگارا ! قلبم پر از درد می شود وقتی گریه های شاه مردان را در نخلستان تصور می کنم ! تازه من فقط تصور می کنم ولی تو آن اشک ها را لمس کردی !!
اشک های مولا را !! چه شوم زمانی ست ، زمانی که امیرمومنان قطره قطره از دست بشر می چکد ... !!
خدایا ! اگر نخواهی که دیگر خدایمان باشی ، حق داری ...
ما لایق خدایی ات نیستیم ...
اگر رهایمان کنی ، حق داری ...
شقایق .غریبه ای آشنا
در سوگ شاه مردان . 8 شهریور 1389

و حتی
برای با هم خندیدن ...
و ما
تمام لحظه ها را به باد دادیم
گناهی نابخشودنی...
و تاوانش
- تاوانی سخت و شایسته -
جدایی ست !!!
آری
گاهی
جدایی لازم است !
و تنها راه
برای به ابدیت رسیدن !!!
گاهی هم
پل
برای عبور از گذشته
و رسیدن به آینده
جدایی شبیه جاده است
جاده ای طولانی
همه از آن عبور می کنند
بی استثنا
و اما در آخر
خدایی را شکر می کنند
که دستهای حکیمانه اش این جاده را آفرید
که این جاده
آنها را رساند
به نیمه های واقعی
نه نیمه های دروغین و عذاب آور
و من ...
خدا را شکر می کنم ...
زندگی همین است !!!

در میان ناجوانمردانه ترین تازیانه های وحشیانه ی افکار بی حساب ، گاهی یک پنجره باز می شود !!!
یک پنجره به سوی نور . . . به سوی مهربانی . . . به سوی گل ها . . .گل هایی که عطر کمک دارند . . . عطر حمایت . . . عطر تنها نبودن . . .
چه قدر خوب است که دستهایی گرم و صادقانه اضطراب لحظه هایم را در آغوش می گیرد ، گیسوان نگرانم را نوازش می کند ، قلب بی تابم را آرام می کند و در گوشم زمزمه می کند : من خواهم آمد . . .
چه قدر خوب است که مردی سپید پوش از کوچه ی همیشه منتظر عبور کند و قدم بگذارد میان تنهایی یتیممان. . .
مولای سخاوت های بی حد ! بگذارید یکبار غبار پایتان را سرمه ی چشم های همیشه خیس از انتظارم کنم تا شاید دنیا را از قاب چشمان دوستان شما ببینم !!!
آقای لحظه های تنهایی ! مرا که این چنین مشتاقتانم در آغوش پر مهر خود گیرید و ناله های چرکین وجودم را با سبزی ضمیر گیرایتان به تبسم بدل کنید !!
همیشه می پندارم که چه قدر دشوار است که مردی تنها با 313 نفر تمام دنیا و آدم های آن را درست و سر به راه کند !!!همیشه با خود می گویم : حتما این روزها در پی مقدمات آمدنید . . . !!!
آمدنی زلال با طعم دل انگیز وصال . . . !!!
آمدنی که طعم همه ی زشتی ها را از یاد اقاقی ها هم ببرد ! و آمدنی که بودنش همچو ذاتش ابدی باشد . . .
راستی ! چه خوب می شود که بیایی !!!نه ! نه از آن آمدن ها که قرن هاست همه در بوق و کرنا می کنند و تو سری با طعم تاسف تکان می دهی !!!
بیایی تا برای آمدنت زمین را غسل دهیم برای پذیرش قدم هایت !!
درختان را خرقه ی زهد بپوشانیم برای دیدارت !!
آسمان را سماع دهیم برای شرم چشمانت !!
و دنیا را . . . دنیا را پر از سکوت کنیم برای شنیدن آوایت !!
دوست دارم قدم هایت را بشمارم !! دوست دارم ستاره ها را در حال دیدنت تماشا کنم !!!
دوست دارم ببینم مانند امیرمومنان علی (ع) شگفت انگیز و متحیر کننده هستی ؟!!!می خواهم یکبار هم که شده نگاه مهربان و دوست داشتنی پیامبر (ص) را در چشمان پدرانه ات ببینم !!
دوست دارم ببینم راست می گویند که شرم و حیایت را از زهرای اطهر (س) به ارث برده ای ؟؟!!
دوست دارم ببینم سخاوتت ، به اندازه ی سخاوت کریم اهل بیت حسن بن علی (ع) هست ؟؟!!!
دوست دارم ببینم مانند سالار شهدا حسین بن علی (ع) شمشیر می زنی ؟؟!!
آه مولای من ! چه قدر فوق العاده است که در بن بست ترین کوچه های افکارم دری به نام حضرت حجت (ع) باز می شود و شما (مثل همیشه) زمانی برای حمایت می رسید که من فکر می کنم دیگر همه چیز به اتمام رسید !! و شما با شاه کلید مخصوص خودتان چنان قفل ها را - باز که نه - نابود می کنید که گویی از آغاز همه ی راه ها هموار بوده . . .
ای طعم آرامش ! چرا اینچنین بی دلیل و بی اندازه مهربانی می کنید ؟! و در پایان همه ، همه ی بدی ها را به پای شما می نویسند و هر کس از جایی ناراحت است به ساحت نجیبانه ی شما توهین می کند !!!!!قلبم می شکند وقتی می بینم این چنین بی معرفتند ( به اصطلاح !!!) شیعیان شما !
به نام شما نفس می برند ! به نام شما دل می شکنند ! به نام شما نجابت و شرف و مردانگی غارت می کنند ! به نام شما تن و روح خرید و فروش می کنند !!!
و من در گوشه ی افکارم چشمان پر از اشک شما را تصور می کنم و سنگینی آسمان را بر قلب بغض کرده و لرزانم احساس می کنم !!!
" چه فاجعه ای ست زمانی که یک مرد می گرید . . . چه فاجعه ای . . . !!! " (1)
ما تنها یک مشت مگسان کثیف و فرصت طلبیم که به نام شما فاجعه به بار می آوریم . . .
وای !! مادرانمان به عزایمان بنشینند . . .
خواستم میلادتان را تبریک گویم اما شرم نمی گذارد که مستقیما نامتان را ببرم ! وای بر ما ! وای بر فرزندان ما . . .
شقایق.غریبه ای آشنا
________________________________________
1 - دکتر شریعتی . کویر

تمام لذت عمرم همین است
که آقایم امیرالمومنین است
ببوسم خاک پای نازنینش
که خاک پای او بس نازنین است !
یگانه مرد جامعه ی بشریت پا به عرصه ی وجود نهاد تا همگان را با مفهوم مرد بود ، انسانیت ، بزرگی و وفاداری آشنا کند !
عادت به تفسیر عشق ندارم اما به جرات در یک کلمه می گویم عشق یعنی علی !
باشد تا روزی خدایمان مرحمتی به ثانیه هایمان کند و ما دریابیم حقیقت علی را . . .
خدا کند دیر نشود لحظه ی رسیدنمان
و
خدا کند باشد روزی که برسیم به دریایی به نام
علی
سالگرد بنای مکتب عشق مبارک !
هرگز فراموش نخواهم کرد آن اشک های عاشقانه را ! و زمانی که مرا در حالی که کودکی بیش نبودم از زمین بلند کردید و خدا را در گوشهایم زمزمه کردید !
تا آخرین لحظه ی حیاتم سپاس باران می کنم خاطراتتان را بانوی مهربانی ها . . . !

